چه بی پروا
روی سیم های لـخت فشارقوی
عشق بازی می کنند
گنجشک ها
مجموعه حیات وحش زندگی
محصول پائیز 2009 بسیار زیبا و دیدنی زیرنویس فارسی شده با کیفیت عالی |
کارتون زیبای ناروتو
360 قسمت زیرنویس فارسی طولانی ترین و زیباترین کارتون جهان |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
چه بی پروا
روی سیم های لـخت فشارقوی
عشق بازی می کنند
گنجشک ها
موضوع ِ امروز بدجوری روی اعصابم مته گذاشته!
مولویه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آخه نمیفهمم یعنی چی؟ اسم به اون زیبایی شور رومی چه مرگش بود آخه که این اسم کلیشه ای و تمثیلی رو گذاشتن روش؟ عــُـقم میگیره! جدی جدی!
از اون بدتر اینکه وقتی توی اینترنت سرچ میکنم مولویه برای اینکه مطمئن بشم آلبوم رو درست خریدم میبینم بــــــــــــــــعـــــــله! درست خریدم که هیچ! هرکسی دیگه هم که این کار رو خریده و توی وبلاگشو فرندزفیدشو سایتش این موضوع رو اعلام کرده، به همین اسم ازش نام برده!
حالمو همین موضوع گرفت. دلم میخواد باعث و بانی این افول فرهنگی رو بگیرم و با سیم های همون سه تار حافظ ناظری به ستون سازمان وزارت منحرف سازی(ارشاد) گره بزنم و بعد بگم شهرام ناظری بیاد اونجا های های داد بزنه. ای لعنت بر شما. ای اُف بر شما. اَه اَه گند زدین به مملکت و رفت...
نطفه های ابله هاجر. گوساله های گوشتخوار. پفیوز های دو رو.
پوفففففففف...
خب امروز من؛
ساعت 9:30 دانشگاه «آیین زندگی»، درس کلیشه ای و مسخره ای که مثلا بر اساس متدهای امروزه و مدرن تبیین و تنظیم شده که همه اش همون دین و زندگی دوران هنرستان هست با این تفاوت که مثلا به جای «تو دلبندم میتوانی...» دگردیسی پیدا کرده به «انسان در این عالم هستی می تواند...»، شاید حالا کمی بیشتر از این! بهرحال صبح با چشمانی خواب آلوده صبحانه صرف میکنه، صورتشو هم هزار ماشاء الله نمیشوره و بر طبق روال هفته ی پیش که میدونست از درس جدید پرس و جو میشه در حین صبحانه نگاهی گذرا بهش میندازه و با ماژیک هایلایت بعضی جاها رو برجسته میکنه و چند بار میخونه. سریع لباس مخصوص دوچرخه رانی اش رو تنه ش میکنه و کلاه ایمنی و دستکش و پاچه نگه دار و گاز و میگیره و میره. چند دقیقه زودتر میرسه دانشگاه. توی کلاس میشینه مطالب رو دوباره و سه باره مرور میکنه و استاد میاد و دوباره بچه ها مسخره بازی در میارن و شیخ بیچاره رو مسخره میکنن؛ به طرق مختلف! شیخ بهش (به من) اشاره میکنه میگه:
_شما بگو اهمیت و ضرورت اخلاق دانش اندوزی چقدره؟
_خب اهمیت بالایی داره (با نیش باز)
(همه میزنن زیر خنده، خود شیخ هم ایس ایس کنان میخنده)
_خب بگو چه مسائلی رو کتاب در این مورد مطرح کرده!
شروع میکنه به بازگو کردن همون چیزایی که خونده و از اطلاعات عمومی خودش هم به پیاز داغش اضافه میکنه و شیخ میگه:
_به به! آفرین، میتونی بیای اینجا (به تخته اشاره میکنه) برای همه بگی؟
بلند میشه با شلوار شمعی ورزشی مسخره و تی شرت از اون مسخره تر مقابل یک مشت مسخره تر از مسخره!! موضوع رو با حدیث های مختلفی که از خودش بلد بوده موضوع رو بسط میده:
_خب این موضوع اهمیت بسیار بالایی داره! میدونیم که خدا(!) هم در قرآن آورده که ما تو رو یعنی حضرت محمد رو میون مردمی بی سواد انتخاب کردیم و بهش سواد آموختیم و تو وظیفه داری مردم رو پارسا کنی و با تقوا کنی و ...
کلی کیف میکنه شیخ بزرگ و مثلا اکرام میبخشه بهش جلوی بقیه و توصیه میکنه از اون یاد بگیرن و از این حرفها که خودشم کلی کیف میکنه و میشینه سرجاش و 1 نمره برای به حساب کنفرانس بهش میده.
کلاس تموم میشه. میره خونه! ناهار میخوره، میخوابه، بلند میشه، دوباره کلاس فیزیک باید بره ساعت 4:50.
درس جدید میده استاد و اونم به سختی و با شیش در کردن خودش بالاخره متوجه میشه قضیه از چه قراره و خوشحال میشه بابت این موضوع و دیگه کلاسهاش تموم میشه. دوباره شال و کلاه میکنه و به سمت خونه حرکت میکنه. سر راه میره به فروشگاه محصولات فرهنگی بتهوون. میبینه اسم مغازه عوض شده به آوای چنگ، دلیلش رو میپرسه: شاگرد مغازه (صاحب مغازه نبوده) میگه اومدن گیر دادن که اسم خارجی نباید بذاریم. میگه خب میذاشتین زجه موره ی عاشورایی، شاگرد میخنده و میگه واقعا! میگه شور رومی رو آوردین بالاخره؟ شاگرد میگه آورده بودیم تموم کردیم. زنگ میزنه به صاحب مغازه میگه یکی اومده واسه شور رومی، نداریم؟ تلفن تموم میشه میگه یکی برای شما نگه داشتن ظاهرا. خوشحال میشه. شاگرد سی دی رو میاره. میگه این چیه؟ شاگرد میگه شور رومی! میگه این که نوشته مولویه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! میگه خب ارشاد گیر داده که اسم خارجی (The Passion Of Rumi) نباید باشه!!!!! وات.د.فففففففففف؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چشاش گشاد میشه! شاگرد میگه بدبختی ممکلت ما همینه! باهاش حساب میکنه و میاد بیرون و خوشحال از اینکه بالاخره اصل سی دی رو گیر آورد که میخواست بده به دوستش...
میاد خونه. میبینه هیچکی نیست! یادش میاد ننه اش امروز حرکت کرده سمت اصفهان و توی خونه با باباش تنهاست.
و همین.
الانم داره پینک فلوید گوش میده: کام این هیــِر، دیــــِر بوی، هـــَو اِ سیگار. یو گانا گو فار...
صبحی بود، آفتابی میدرخشید، باد خنکی می وزید،
و او درست سر کلاس بی پایان ملال آوری نشسته بود
که جرقه ای در ذهنش روشن شد...
موبایل را روشن کرد، صفحه ی پیام ها را آورد. کمی اندیشید و شروع به تایپ کرد:
در این صبح دل انگیز
که نسیم هم بوی یاس سفید را در هوا میرقصاند،
خون در رگهای لطیف ات با شوق میگردد؟
بعد از چند دقیقه جواب رسید:
فدای تو، مرسی، حالم ام اگه خوب نباشه با اون اس.ام.اس خوشگلت خوب میشه، ممنون، خیلی خوشحالم کردی.
و یک جمله ی کوتاه سر خوشی، شادمانی و انرژی مثبت مفرط را تا پایان روز برای هر دو رقم زد.
لحظات پوسیده گاهی چه جذاب می شوند و گاهی چقدر بی فایده باقی می مانند.
همین.
ما که از مردی مـُردیم و چیزی ندیدیم
از تو کتاب اسم رستم رو فقط شنیدیم
که اونم اگه بود، امروز حتما کراکی بود
رستم امروز از جنس بد شاکی بود
رستم اگه بود واسش جرم میساختن
تو گردنش آفتابه لگن مینداختن
شاید میرفت جنگ و برمیگشت احترام داشت
سرتیپ سپاه میشد تو دوبی سهام داشت
رستم میتونست حتی به قولی گنجی شه
یکـَم کانت و پوپر بخونه فرنگی شه
میشد اسلام رو سکولاریستی تعبیر کنه
شتر ها رو تو هرمنوتیک تفسیر کنه
میشد فیلم بسازه تو کمپ تقدیر بشه
میشد جوک بگه معترض تعبیر بشه
شاید میرفت اروپا الان دو تا پاس داشت
اونجا تاکسی میرووند، اینجا الگانس داشت
تو هر عید میرفت تو کنسرتها می رقصید
دیگه حرف سیاسی نمیزد میترسید
رستم اگه بود میگفت جـَـدّم عرب بود
خزر مال روسها، خلیج، خلیج ِ عرب بود
رستم اگه امروز بود رستم رو از یاد می برد
شاهنامه 23 سال تو طاقچه خاک میخورد...
ذوق سر سرمست را
هرگز نداند عاقلی
حال دل بیهوش را
هرگز نداند هوشمند
بیزار گردند از شهی
شاهان اگر بویی برند
زان بادهها که عاشقان
در مجلس دل میخورند
خسرو وداع ملک خود
از بهر شیرین میکند
فرهاد هم از بهر او
بر کـوه می کوبد کلند...
با لبی خندان به بدرقه ات آمد
دلْ خونینْ اما
در پستوی خود چه غریبانه گریست.
بازی خیلی جالبِ موسوی.
مراقب باشید به آیت الله العظمی جنتی نمالید
(البته یکبار امتحانش بی ضرره:دی)
این وبلاگ
و
این نیم وجب جا هم یکسال پیر شد...
هـمیـن.
گلخنده هایت
تنها
نقابیست بر تردید و درد
و دلت
تیراژه* ایست
از هزاران درد و رنگ.
تا
رنگ به رنگ شود سیمایت
به هزاران درد بر می آشوبد
و امید
چونان بوفی، با چشمانی گشاده
از بَـرَت بال می گشاید.
*رنگین کمان