Niesen Der Ein Feder

شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 30 دی ماه سال 1390
سربازان سایبرنژاد
"رسول: گروه صیاد… حملـــــــــــــــه!!!!
گروه صیاد: هــــــــــــی!!!!
(صدای کلیک فضا را پر می‏کند.)
رسول: سرباز! آمار می‏خوام!
(زیر آماج کلیک) فواد: 555 تا ایمیل ذخیره شده!
رسول: جان برکفــــــــان!
جان بر کفان: بله قربان؟!!
رسول: ایمیل ها رو بخونید!!!
مممد مهدی در حال کلیک: انگشتم!!! داره قطع می‏شه!!!
جواد: قربان! کلیک راست مقداد از کار افتاده! کامپیوتر رضا ویروس گرفته!
رسول: مهمات می‏خوایــــــم!!! حسن برو پایتخت!!!
فواد: ای خدا! این که جنگ نیست! این برادر کشیه!
رسول: یاور نکیر! رضا منکر! چت کنیــــد!!!
جعفر انگشتش را روی شانه ‏ی رسول می‏نهد و می‏گوید: رسول! قلی شهید شد…
رسول: جعفر! تو اینجا چیکار می‏کنی؟! می‏خوای همین یه انگشتی که برات مونده هم از دست بدی؟!
جعفر رگ گردنش بیرون می‏زند: جانباز و غیر جانباز نداره! همه باید بجنگیم!
رسول رو به گروه صیاد با آرامش: بچه ها! هارد قلی فرمت شد!
(بچه ها زار زار می‏گریند.)"


پنجشنبه 24 آذر ماه سال 1390
من و مکانی لا مکان


خوابی دیدم که کوتاه بود ولی شیرین بود، خیلی شیرین، خیلی زیبا، خیلی تمیز.

تصویری از هرجایی بود، جز ایران، اما می دانستم که ایران است، می دانستم که صحنه و جزئیاتش در ایران می گذرد، ولی با ایرانی که من می شناسم فرسنگ ها دوری داشت، هیچ شباهتی بهم نداشت. خواب دیدم می خواهم به مقصدی بروم، با عجله و دوان دوان خودم را به واگن قطار شهری می رساندم. ایستگاه قطار سقف نداشت ولی جایی که قطار می ایستاد و مسافرین روی صندلی ها می نشستند، سقف و دیواری کاذب زده بودند؛ یادم بود که قبلا، همین سقف و دیوار کاذب هم نبود اما این طراحی جدیدش بنظرم خیلی جالب تر و مطمئن تر می آمد. هم جلوی باد و باران را می گرفت هم فضای آنجا را دلپذیر تر کرده بود. آسمان و زمان رو به غروب روز بود و چراغ هایی با نور شفاف و ملایم زردی صندلی ها و راهروی مسافران به قطار را روشن کرده بود. زن و مرد، شیک پوش با کیف و ساک شان از کنارم آرام و با افتخار می گذشتند. هوای سردی بود، بنابراین این جمعیتی که یادم هست پالتو و البسه ی گرم به تن داشتند، من هم لباس با افتخار اما نه چندان سنگینی به تن داشتم. شلوارم مثل شلوار های جین مشکی بود که صاف و سفت می ایستاد و کفش هایم هم از آن نیم چکمه های کارگران معدن و شرکت نفت، کاپشنم هم یکی از آن کوتاه هایی که جیمز دین و استیو مک کوئین در فیلم هایشان به تن می کردند. در کل تیپ کلاسیک شبیه به آنها اما مخصوص به خودم را داشتم. به دنبال واگنی که خلوت تر بود می دویدم، اما نگاهم به یک واگن دیگر گیر کرد؛ واگنی که زنی جوان که از دور بسیار مرتب و تمیز و زیبا می نمود در آن نشسته و سرش به زانوانش بود، گویی چیزی می خواند و صورتش را نمی دیدم. موهایش طلایی بود، لباسش، بافتنی نازک خردلی رنگِ مایل به زرد و شلوارش شبیه شلوار های کوتاه برمودا بود. موهایش طلایی بود! چطور ممکن بود که کسی بتواند با سری برهنه و مویی زیبا در شهر این چنین بگردد؟ در چنین جای آشنایی که فکر میکردم ایران است. دور و برم را نگاه کردم و دیدم بله، همگی آزادانه همان لباس و همان قیافه ای را دارند که دوست می دارند.

وقتی این صحنه را دیدم به طرف واگن زن بحرکت افتادم، دلم میخواست باهاش حرف بزنم و بگویم اینجا چه می کند و بپرسم اینجا کجاست. کجاست که اینهمه آشنا و این همه غریب و این همه زیبا می نماید؟ اما فرصت نشد، دست من از همه جا کوتاه، روی تختم، عرق کرده، با تأسف، با صدای آهنگم از خواب پریدم:


What shall we do with the drunken sailor
Put him in the long boat until he's sober



پانزدهم دسامبر 2011

خانه پدری - ایران



یکشنبه 20 آذر ماه سال 1390
این روزها


واقعاً می پرسم!

می شود در این سرزمین جوری زندگی کنی که هم خودت باشی و هم احترام ات سر جایش باشد؟

مسلماً خیر، جواب خیر است و هرکسی که قدری با دیگران، با عموم جامعه، با رأی عمومی فاصله داشته باشد این حرف را درک می کند. در ایران تو نمی توانی خودت باشی، دائم باید به دلخوشی و خوش آمد دیگران رفتار کنی و گاهی این موضوع حتی آنقدر برجسته و نمایان هم نیست که بشود بهش اعتراضی کرد.

ذهنم بی نهایت در حال تکاپو و تلاش است و می گردد و می گردد و می گردد اما به جای نمی رسد.

بهترین همراه آدم وقتی نتواند هیچ گونه تو را درک کند و ادعا می کند که تو هم نمی توانی او را درک کنی، آدم پاک، مات و مبهوت می ماند. این در حالی ست که تو احتمالاً تلاشت را هم کرده ای، مسلماً اشتباه هم داشته ای اما نه در این حد، نه به اندازه ای که اینهمه سرزنش شوی، تحقیر شوی و مجبور شوی که... فقط... بروی....

آخر همه ی دعواها حتی، چیزی یادم نمی ماند که بخواهم از خودم دفاعی یا اعتراضی داشته باشم.

فقط گوش می کنم و گهگاهی چیز نامفهومی بروز می دهم که یا اعتراض است یا دفاع اما مهم نیست، من بازنده ام.

و... بهمین سادگی خیلی اوقات، همه چیز تمام می شود، تو ناراضی، او ناراضی، راه منطقی؟ فرار.

دوستی ها می گسلند، عشق ها و احساس ها پایان می یابند و در آخر، باز هم این بدی ست که می ماند.

آنقدر دوستی ندیده ام که بعید می دانم چنین چیزی وجود داشته باشد، براستی وجود دارد؟

عشق، آیا همین انتظار و انتظار و انتظار و یک مشت کلیشه ست؟ تف به رویش، حالم از همه ی این چیزها بهم می خورد! همیشه بهم می خورد، از موقعی که یادم می آید، از موقعی که از همه ی این اسم ها ضربه خوردم و لحظات شیرین اش هم چیزی جز انتظار و زور و اجبار و حرکات و کارهای کورکورانه نبود.

باز هم من، خودم هستم و خودم، تنهای تنها.

باز هم من، خودم را دارم و...

اینجاست که اشکم سرازیر می شود و خوشحالم که، خودم، خودم را دارم....


یکشنبه

یازدهم دسامبر 2011



سه شنبه 3 آبان ماه سال 1390
Prime Numbers


دو-سه روزه که یه موضوع ریاضی حسابی نظرمو به خودش جلب کرده!

اگرچه علاقه ای به درس ریاضیات ندارم و مسلماً توش ضعیف هم هستم، و خب نمی دونم شاید همین یک دلیل پارادوکسیکال بر علاقه ی من نسبت به این موضوع باشه!

روز شنبه در کلاس برنامه نویسی یک برنامه ای باید می نوشتم که اعداد اول یک تا صد رو محاسبه و چاپ کنه! اون روز زیاد این قضیه رو جدی نگرفتم! فرداش کمی رووش فک کردم و الگوریتمشو پیدا کردم و به ذهنم خطور کرد که یه برنامه ای بنویسم که اعداد اول تا بی نهایت رو محاسبه کنه!

خب الان که یکمی از موضوع می دونم این حرف خیلی برام خنده داره، چرا که تا یه عدد محدودی رو تونستن پیدا کنن و بیشتر از اون نتونستن و جایزه گذاشتن برای کسی که بیشتر از اون عدد رو پیدا کنه! همین قضیه هم باعث شد تا بیشتر پی اش رو بگیرم و بیشتر درباره اش مطلب بخونم!

امروز با استاد آمارم صحبت کردم و اون هم گفت احتیاج به مطالعه داره! حالا دارم منم کمی مطالعه می کنم ببینم چه الگوریتمی میشه نوشت که اعداد اول بیشتر از 12 میلیون رو محاسبه کنه. در این اثنا به قضایای فرما برخوردم، به اعداد و مرسن و... و جذب موضوع شدم که بتونم الگوریتمی بدست بیارم برای واکشی اعداد اول بیش از 12 میلیون.



جمعه 29 مهر ماه سال 1390
این لحظه از من


آمدم...

که بنویسم بعد از ماهها، با یک موضوعی خوب.

دارد باران می بارد، بعد از یک سال، شاید هم بیشتر، بعد از مدت ها، دارد تگرگ می زند، جوری که صدای آهنگ عزیزم را نمی شنوم! جوری که حیاط خانه ام، سفید از دانه های یخ زده ی آن شده و وقتی "ها" می کنی صدای سکوتت بخار می شود و می رود به هر آن کجایی که دلت می خواهد...

محشر است، محشر! صدای مهیبی دارد، حس قدرت و عظمت به من می دهد. خیال میکنی آسمان پاره شده یا دارد پایین می آید یا سقف خانه هر لحظه ممکن است خراب شود! یا زمین لرزه ای مهیب شود یا گردباد بشود! هر بلای مهیبی را میشود با این صدا و این قدرت متصور شد!

من هم نشستم بهش گوش میدهم، بوی باران و طراوتی که با خودش میارد را زندگی می کنم و فکرم را می برم به هر آن کجایی که دلم می خواهد :----)


جمعه - 21 اکتبر 2011

7:28 دقیقه ی بعد از ظهر

خانه ی پدری - ایران



پی نگاشت: این هم از ترانه ی این روزهای من

Malcolm Mclaren - Abour Her

امیدوارم همان حس خوب و مرغوب و بارانی و هوای ابری و جگرگونی را که بمن می دهد، به شما نیز بدهد!


پی نگاشت 2: هر چند می خواستم این وبلاگ را به خاطره بسپارم و دیگر در آن چیزی ننویسم، چرا که، نه سرورش ابزار حرفه ای و قدرتمندی برای وبلاگ نویسی ست و نه امنیت خاطر زیادی میشود در آن احساس کرد! باری، حالا فکر می کنم فعلا اگر این همه خاطره را نادیده نگیرم و همینجا کارم را (فعلاً) ادامه دهم، به کسی (خودم) بر نخورد (خیلی)....




یکشنبه 20 شهریور ماه سال 1390
خواب من و سگ و خرس!


دیشب خوابی دیدم!
خواب دیدم من و دوستم و یک دخترک که نمیدانم از کجا و چرا همراه ما بود و یک آدم دیگر که دورادور میشناختمش بودیم.
خواب قطع و از صحنه ی دیگری آغاز شد: دوستم سگ شده بود, آن آدم دیگر خرس شده بود و ظاهراً سر اینکه چه کسی دخترک را بردارد یا چیزی شبیه به این, مثل طرفداری و حمایت دوستم از دخترک و حمله ی آدمی که خرس شده به دخترک؛
یادم هست میدانستم که دوستم در مقابل خرس یارای جنگیدن و سر پای ایستادن را ندارد, پس خودم هم وارد جنگ و دعوایشان شدم! اما به زودی دریافتم که من هم با دستان خالی و نشان دادن دندانهایم مثل خود خرس, نمیتوانم نه بترسانمش و نه آسیبی بهش وارد کنم.
دویدم به دور و اطرافم نظر انداختم که چیزی برای ضربه وارد آوردن بهتر پیدا کنم, یک قطعه چوب پیدا کردم و فاصله ی بیست متری را با بدنی با هجوم آدرنالین و ترس و هیجان طی کردم و تا به آنها رسیدم دیدم عده ای گرگ آنها را که زخمی شده بودند سوار موتورهایشان کرده بودند و در حال فرار بودند! من دخترک را برداشتم و سمتشان در جاده دویدم! از آنها رد شدم که مبادا فکر کنند من نسبتی با آن سگ و خرس دارم! جایی که توقف کردند, روستایی بود آشنا, جایی که قبلاً رفته بودم! از دور آنها را دید میزدیم! من و دخترک. وارد روستا شدند, بعد از مسافتی راه, به جایی رسیدند پر از درخت و علف و یک کلبه در وسط آنها! هوا رو به تاریکی می گذاشت, از پنجره های کلبه, نور و دود و صدای نامفهومی بیرون میآمد... که ناگهان از خواب پریدم.
و احتمالا خرس و دوست من را تا حالا تکه و پاره کرده اند....ء



سه شنبه 28 تیر ماه سال 1390
تن ها و تنها!


می خوام امروز در مورد اون مورد بنویسم!

تنهایی! که همه ازش نالونن, فرار میکنن و دل تنگی دارن! اما برای من بهترین چیزه!

تنهایی با بی کسی فرق داره! که اگر هم بیکس باشم باز هم خوبم...

تنهایی بهترین چیزه, وقتی تنهایی دیگه نیاز نیست خودت نباشی, هرجوری بخواهی غذا میخوری, حرف میزنی, آهنگ گوش میکنی! بدون اینکه موظف باشی رعایت حال دیگران رو بکنی! بدون اینکه سهوی یا عمدی دیگران رو ناراحت کنی, هستی! بهترین لحظه برای غذا خوردن برای من موقعی ست که تنهام, بهترین موقع برای موسیقی گوش دادنم مال موقعی ست که تنهام! از شما که پنهان نیست, از خدا چه پنهان, قدیمها فکر میکردم بعضی از آهنگ ها چقدر خوب میشد که دو نفره گوش شان می کردیم, اما حالا ترجیح میدهم همان ها را هم بتنهایی گوش کنم.

تنهایی را عمیقاً دوست میدارم.

بودن انسانهای خوب در زندگی همانا از بهترین شانس هاست اما نبود هم مهم نیست!

آدم خودش را دارد! واقعاً بودن همان خوب ها و بهترین ها در جایگاه خودشان دلگرمی خوبی ست برای دل آدم تنها, ولی نیاز هم نیست همه چیز را پیش خود داشته باشیم! دلتنگی هنگام تنهایی شیرین تر از دارایی تمام عیار نیست؟

شوق و لذتی که در تنهایی بسراغ آدم میآید, به وقت دارایی نمیآید!

همین ها!

ای آقا, تنهایی خوب است.



سه شنبه 28 تیر ماه سال 1390
کوته نظری عادتتان!


باید یک موضوع به یادداشت های موضوعی وبلاگم اضافه کنم با عنوان: "منفورترین مدل انسانهایی که دیدم"؛ و بعد این مدل رو بعنوان اولین مدل منفورترین انسانها اضافه خواهم کرد.

دیروز سرکارآموزی یکی از کارآموزها که از قضا همکلاسی من هم هست بهم یک فیلم داد, گفت یک دیشب اینو میدیدم, اسم فیلم هم ملیساست و گفت فیلمش فرانسویه! برام جالب بود, اینکه همچین آدمی با پیش داوری ای که ازش داشتم و یه آدم کوته فکر مثل بقیه ی آدمها میدیدمش یه فیلم فرانسوی میدید, یه دید خوب و هنرمندانه ای ازش متجلی میشد.

حالا فیلم رو برای من کپی کرده بود روی هارد اکسترنالم و من الان فیلم رو پلی کردم.

دیدم فیلم فرانسوی نیست, ایتالیاییه! حداقل دوبلش ایتالیایی بود که اون آدم همینو نفهمیده بود و فیلم هیچگونه زیرنویسی حتی فارسی! برای رضای خدا هم نداشت, یعنی هیچی از موضوع فیلم نمیشد فهمید! فقط و فقط چیزی که باعث شده بود این آدم بشینه این فیلم رو نگاه کنه, صحنه های پورنوگرافی این فیلم بود که با علامت -12 سال هم مارک خورده بود. متأسفم برای این جماعت! عمیقاً متأسفم! تأسف من بیشتر از این موضوع هست که ایشون در یک خانواده ی مذهبی بزرگ شده ان و یک بسیجی هستند و یک مخلص تمام عیار  و بی عقل....

خوش حالم که نظریاتم درست از آب در اومده, هرچی که بوده! اگر گفتم که این جماعت سالم نیستند و بدتر, مریضتر و کریه تر از جماعتی هستند که آزادانه انتخاب میکنند, و درگیر افکار و عقاید شوم و کوته نظرانه نیستند, حرفهام درست از آب درآمده...

متأسفم براتون جماعت کوته نظر بیچاره. براتون عمیقاً متأسفم.

و به خودم هزاران بار, هزاران هزار بار میبالم.



چهارشنبه 22 تیر ماه سال 1390
روز گند و گرم و کارآموزی

12 جولای 


امروز مزخرف, امروز بی بدیل! در مزخرفی...

نه خوب بود, نه کارهای خوبی کردم, نه چیزهای خوبی شنیدم.

صب خروس خوان که هرروز تازه شروع میکنم به خوابیدن, مجبور شدم بلند شدم بروم برای کارآموزی!

آنجا هم الافی و الافی و الافی, بیگاری و بیگاری و بیگاری! همه اش همین.

حرفهای خوبی هم نشنیدم!! نگران تر شدم وقتی همکلاسی ام را دیدم که با معدل این ترم اش که 17 شده بود معدل کل اش شده بود 13.98! درسهایش هم به مراتب نمره های بهتری از من آورده بود.

پاک توی لب شدم. از آنجایی که معمولی ترین دانشگاه های آلمان حداقل باید نمره ی 14 تا 14.5 داشته باشم و من معدل کل ام تا بحال 13.30 میباشد... امید دوری دارم برای نیل به این هدف!

هیچ حس خوبی ندارم. کلافه ام. از آنجا هم در هوای داغ و آتشین ظهر سوزناک, غرق در دود و این آدم نماها, بازگشتم به خانه. خسته بودم, میل چیزی نداشتم, خوابیدم, بیدار شدم, حس مطالعه برای آلمانی نداشتم! و تلخ تر از این, برای من چیزی نیست....

باید انرژی ام را بازیابم, باید بتوانم بایستم, باید بتوانم اینقدر صبح ها و کارآموزی را به خودم سخت و مشقت بار نگیرم. وقتم تلف میشود, خسته میشوم, کلافه میشوم اما چاره ای نیست! این هم قسمتی از نیل به هدفم است! باید تلاش کنم که بتوانم حس این را بوجود آورم که مطالعه ی آلمانی را هم به جریان بی اندازم...

نباید ساکت و آرام بنشینم و غصه و گرما بخورم...



یکشنبه 19 تیر ماه سال 1390
روزانه ها (نمیدانم شماره ی چند)

9 جولای 2011


دفتریادداشت عزیز:

امروز به نتایجی رسیدم و به نتایج روز قبلم هم فکر کردم. نتایج امروزم از این قرار بود که فهمیدم, پروسه ی یادگیری زبان و حرفه ای شدن در آن, بدین معنا که بتوان ساختار آن زبان را فهمید و جملات آن را متوجه شد هرگز کار آسانی نیست. خوشحالم که زود به این نتیجه رسیدم. کار زبان یاد گرفتن کار یکی دو روز و کلاس ثبت نام کردن نیست, کار دل است! :)) باید انقدر با دشواری های زبانی و نوشتاری یک زبان سر و کله زد تا بلاخره بصورتی کلیدی و اساسی مطالب آنرا آموخت. یک عمر کلاس زبان رفته بودیم فهمیدیم همین یک هفته مطالعه ی عمیق زبان مفیدتر واقع شده از آنهمه کلاس زبان. ناگفته نماند که پایه های زبانی من در کلاس ریخته شد. زبان آلمانی را عرض میکنم.

این را نگفتم؟ که برای آزمون بزرگی درس میخوانم؟ برای برترین آزمون زبان آلمانی که تست-داف نام دارد هرروز چندساعتی وقت صرف میکنم و تلاش میکنم که این وقت را بیشتر کنم. پیشرفتم میباید بیش از حال باشد. کسی که مدرک این آزمون را داشته باشد, برای پذیرش از دانشگاه های آلمان تقریباً محال است که قبولی نیاورد.

کمی در سایت اپلای ابراد گشتم و مسائل مربوط به گذرنامه و ترجمه ی مدارک را زیر و رو کردم, حیف که بدتر گیج شدم.

تا قبل از اینها برای پروسه ی پذیرش گرفتن از دانشگاههای آلمان هم چنین که الان هستم, مصمم نشده بودم ولی حالا روی غلتک افتاده ام و هی هر روز پی اش را بیشتر میگیرم, از این و آن بیشتر میپرسم و سایت های بیشتری برای کمک پیدا میکنم. فعلا کمی گیج هستم, کل قضیه هنوز برایم کلافی سر در گم است. اما دست از تحقیق بر نمیدارم و از گشتن غافل نخواهم شد.


دیروز 8 جولای 2011


به این نتیجه ی مهم رسیدم که حقیقتا هیچ کار درست و حسابی ای نیست که بدون حصول پشت کار و گشتن و تلاش کردن وصول شود.


فردا 10 جولای 2011


باید برای کارآموزی ام بروم دانشگاه تا ببینم چه خبر است. متأسفانه شب ها تا دیروقت یعنی تا صبح بیدارم و صبح زود ساعت های 5-6 تازه قصد خواب میکنم! زودتر هم خوابم نمیبرد. نمیدانم چه کنم که بتوانم بخوابم و فردا, باز مثل سه-چهار روز قبل کارآموزی را بتعویق نیندازم.


منتظر خط و خبر های جدید باید بود.



   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    Next